
دست من و آغوش تو يک عمر بسم بود
بوييدن عطر تو اميد نفسم بود
با ديدن سيمای تو در دام نشستن
تنها قدمی بود که در پيش و پسم بود
شيدايی و رسوايی و درد و دل پرخون
اين راه برون شد ز کمند قفسم بود
در فصل بلاخيز غم و ماتم دوری
ياد تو فقط مونس و فريادرسم بود
يک بوسه ز عکس رخ ماه تو گنه نيست
چون درد فراق و لب سرخ تو مرا دادرسم بود
ايزد ز ازل عشق تو را پاک سرودست
يک بيت بر اين وزن سرودن هوسم بود
يک راه برون شد زخيال تو نجستم
پوييدن اين راه چه سعی عبسم بود

حس سبز با تو بودن
هم نفس با تو دویدن
میل پرواز و جدایی
از چنین عشقی خیالی
و رسیدن به تو ای دوست
تا به سر حد فنایی
شاید حقیقی
شاید خیالی
حس گفتگوی زیبا
یک غزل حرف نگفته
شانه های خیس و خسته
از ترنم بهاری
از بهاری
که دو چشمم
خیس و تر شد
با پرستو های عاشق
(میل رفتن)
همسفر شد
می شد اما با نگاهی
ساده و مشتاق آهی
همسفر با دل من شد
گریه های گاه گاهی
گفتم حس با تو بودن
هم نفس با تو دویدن
من چقدر با تو دویدم
توی بن بست جدایی
وز پس یک عمر گشتن
توی شهر دل تباهی
من فقط یک چیز گفتم
با دل بی سر پناهی :
عشق ورزیدن چه سخت است
با دوستی سرد و بی روح
با خیالی خام و واهی
یادم میاد وقتی بچه بودم دوست داشتم چرخ جلوی دوچرخم رو با سوزن ته گرد پنچر کنم . وقتی کم کم لاستیکش می خوابید زمین،کیف می کردم .به همین خاطر داداشم یه جعبه چسب تیوپ خریده بود و هر وقت اینکاررو می کردم ، یه جوری برام سنبلش می کرد . یه روز بعدازظهر مامانم من رو می خواست ببره پارک تا دوچرخه سواری کنم ، خیلی خوشحال بودم و به دو رفتم سراغ دوچرخم و لاستیک جلویی مثل همیشه پنچر... . رفتم سراغ جعبه چسب ها . دریغ از یه دونه ... .
نمی دونم شاید برای اولین بار بود که فکر کردم کاشکی امروز صبح پنچرش نمی کردم . ولی خیلی هم ناراحت نبودم . چون وقتی لاستیک داشت پنچر می شد ، من داشتم پرواز می کردم .
و ما اونروز نرفتیم پارک...
اما یه اتفاق دیگه. برای اولین بار، بخاطر اینکار سرزنش شدم . شاید می خواستند به من بفهمونند که باید بین خواسته هات سبک سنگین کنی . پنچر شدن دوچرخه خیلی حال می داد ، اما نه به اندازه ساعتها گردش و تفریح .
الان که دارم این رو می نویسم ، فکر می کنم که من ، یا بهتر بگم هممون خیلی کارها رو بدون فکر انجام می دیم . دست خودمون هم نیست ، فکر می کنیم کار فوق العاده ایه اما بعدش –در عین اینکه پیش دیگران از خودمون دفاع می کنیم- تو درونمون می گیم :
ای کاش این کار رو نمی کردم .
آدم ها وقتی این حرف رو می زنند که یک سود بزرگی رو از دست داده باشند .
خوب دیگه ، زیاد نصیحت نمی کنم .چون خدم هم بدم میاد ، ولی یه چیزی توی ذهنمه، بذار بگم . و اون اینکه برای نشون دادن پشیمونی ،گاهی وقت ها یک دقیقه سکوت کافیه ، بعضی اوقات اگه گریه کنی ، جواب میده . اما وای به اون روزی که تا اطلاع ثانوی برای دلت عزای عمومی اعلام کنی !
اونوقت روی کارت هر چقدر هم ماله بکشی ، جواب نمی ده . چون "اعتماد" بر باد رفته...
راستی میدونید چرا همیشه چرخ جلوی دوچرخم رو پنچر می کردم ؟
چون لاستیک عقبی نو و قوی بود و هر چی زور می زدم ، سوزن از عاج های کلفتش تو نمی رفت . اما چرخ جلو ......
بیاید همیشه چرخ عقبی باشیم !
مکن کاری که بر پا سنگت آیو جهان با این فراخی ، تنگت آیو
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
گابریل گارسیا مارکز
روزها از پی مقصود به جان گردیدیم
شب شد از داغ فراقش به فغان گردیدیم
هر شب این زنگ در خانه زبان می آید
دوسه مشت و لگدی از پی جان می آید
که چرا نصف شبی عربده و داد زنی
خواب ما را تو ربوده ،خود ما دار زنی
بچه ما شده بد خواب ببین ونگ زند
هر شب از دست تو این سمفونی آهنگ زند
آن نه عشقست که از دل بزبان می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق بجان می آید
حرف دل در قفس سینه خود زندان کن
صحبت دل نه به ما ، بلکه به افغان کن
گفتمش دوست بیا در بر من یارم باش
ساعتی چند نشسته ، کمک حالم باش
حرف دل باکه بگویم تو بگو گوش کجاست
همه در خواب برفته تو بگو هوش کجاست
غصه من دو سه ترم است که درمان نشدست
لیک مشکل فوران کرده دو چندان شده است
گفت کای لولی وش مغموم من
کم بخور غصه ببین فرمول من
ما چنین بودیم ایام شباب
چنته ما پر بود زین کار و باب
مطربی با نام او آغاز کن
زخمه و نی را بیادش ساز کن
جان ما اندر پی یاری دوید
چون که او را دید اغیاری ندید
مست چون جام می از دلدار شد
کار او با حضرتش دشوار شد
در زلال عشق او پاکی گزید
در دو چشم مست او جایی گزید
هر دمی دل در برم خوش می تپید
دل به شادی وندر آتش می تپید
عقاب دلبرم در تاب ابرو
به قصد جان ما می گشت هر سو
وز آن لعل لبش خون می چکانید
رطب بود و از آن در می فشانید
خاک کویش عطر سنبل ، یاس بود
ملجا ما بود و گاهی خانه خناس بود
زِ هر سویی که بودم روی او بود
خط و خال و کمان ابروی او بود
خنده های زیر لب می داشتی
خود پی این زیرکی انباشتی
این که گویم شرح حال مثنوی است
الغرض باقی ز دل ناید برون ، ناگفتنی است
گفتمش کای دوست ، اقدس زین سبب نیست
همسرت خوشگل بود ، لیکن رطب نیست
دست بر سر زد ، فغان و زار شد
ناله اش از حال رفت و این چنین در کار شد:
وای بر من ، اقدسی را زورکی قالب زدند
صیغه را خواندند و روی صورتش حاجب زدند
تا به خود آیم که زیر تور کیست ،
بعله را گفتم ، نی و تنبور چیست !
کار در اینجا که آمد ، حال من بدجور شد
دل ز دستم رفت و جان هم ، الغرض ناجور شد
مرشد ما چو مرا زین نمط و حال بدید
لب و دندان زسخن بسته پی چاره دوید :
که غلط کرده ام و زید من این گونه نبود
سخن هجو بگفتم ، خط و ابرو زکه بود
اقدسی را هم خدا قسمت نمود
ور نه من را عرضه وصلت نبود
با صدایی کز ته چاه آمدی
حالی اش کردم که نا کارآمدی
این همه داد و فغان از پی دلدار نبود
داد ما از پی بوسه زلب یار نبود
دو سه هفته است که این میخچه در پا رفته
ناله ی ما نه فلک ، بلکه به بالا رفته
عشق و معشوق چه هست وسخن هجو چه سود
نشتر و تیغ بیاو ر، پنبه و آب ، چه زود
که دگر تاب و توان از تن من رخت ببست
عاقبت میخچه را کرد برون ، وآن را بست
شعری که کنون خوانید این زمان
هست داستان قفل بی کلید
ازآن زمان که شناختم قلبم را بادلم
این دل ندانم داشت قفل یا کلید
چندی که کنکاش نمودم وجست وجو
دیدم که قفل داشت اما نداشت کلید
هرچه کوشیدم و کردم هی دعا
کاخر بیابم از برای این دل یک کلید،
نامد پدید شریک و همدمی برای قفل
شاکلید که سهل است نیامد یک کلید
در انفوان جوانی پیر گشته ام
چون زنگ زد قفل دلم ازبرای کلید
ناگاه از تلالوء یک نور کور شدم
مانند درخشش شاکلید در دسته کلید
دوستانه کردم بر او یک نظر نگاه
چون قفل که می نگرد بر دنده کلید
یک لحظه ناگاه بدجور هل شدم
نفهمیدم که او قفلست یا کلید
با جسارت تمام رفتم در مقابلش
گفتم سلام به تو ای قفل بی کلید
اوه اوه چنان کرد مرا با غضب نگاه
که در آن، دانستم که اونیست قفل و هست کلید
دوست شدم، به دیده منت نهادمش
چون قفل داند که چه نرم است این کلید
بدان که رسم عاشقانست این نکته
کز برای قفل نیست مگر یک کلید
شاید رود درون هر قفل چند کلید
ولی نچرخد درون یک قفل هر کلید
آخر ناسور شود و در دم خراب
به قفلی که رود هی مدام هر کلید
دلیل باز شدن قفل ، کلید زرین نیست
باید که سازگار شوند هم قفل وهم کلید
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
ولی حیف که در هیچ کدام نیست کلید
آری چنین نیست رسم عشق در جهان
اینها فقط دنده ایست از نمای کلید
ای دوستان بشنوید اکنون ازین فقید
درراه عشق قفل ها شکسته و صدهاکلید
این را گفتم از برایتان که بدانید
برای ما نیز دیگر نه ماند قفل و نه کلید
روزگار بدجور کج رفت در مسیر عشق
قفل ها شدند حریص از پی کلید
انگار قفل ما ز جنس چدن می نمود
چون ظن دیگران نمود که دارد توان صد کلید
این نیست تاب و توان ما ای عزیز
ترسیدم که بشکند به جای قفل ،آن کلید
ای دوست حدود خویش نگه دار هر زمان
چون دیگران گمان کنند که شما پر ز مشکلید
اما بشنوید شما اینبار از کلید
که بگذاشت قفل را تنها و بی کلید
این قفل باز شود به یک اشاره تو
گرگوش جان دهی به نجوای قفل ، کلید
هر جا که هستی دعا کن برای قفل
شاید که شود گشوده با "دعا کلید"
باری چنین است قصه عشق ما
مشکل توان گشود قفل را بدون کلید
حکایتی است گشودن راز درون قفل
این را فقط قفل می داند وکلید
آخر چرا گفتی این راز را ای امین
گویا که باز شد در این راز بدون کلید
یک شعر بسیار زیبا از فریدون مشیری عزیز خوندم که حیفم اومد براتون ننویسم . به قول سعدی : نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم . فقط اینکه حتما تا تهش رو بخونید . اصل کاری بیت آخره.
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز ، در انواع نعمت ها و ناز ،
شب بتی چون ماه در برداشتن
صبح ، از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن
شامگه ، چون ماهِ رویا آفرین ،
ناز بر افلاک و اختر داشتن !
چون صبا در "مزرع سبز فلک "
بال در بالِ کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فرِ سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن ،
بر تو ارزانی ، که مارا خوشتر است
لذت یک لحظه : مادر داشتن
از نگاه ناوک اندازتو دلها خون است
تن دردی کش من غرق درین هامون است
دل من میل سفر بر سر زلفت نکند
چون به ظلمتگه تو گمشده صد مجنون است
این چه سرّ و شعف و شور و شریست
که به جولانگه عشقت چو منی مفتون است
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
طاعنان جور و جفا در ره عشاق کنند ،
حاصل صحبت عشق و نفس ومنحوس است
خسرو اندر پی شیرین زچه فرهاد بکشت ؟
خود بود مشکل و راه ثمرش مجهول است
این چه حرفیست:امین،خلعت رندی زچه روست؟
خم این زلف دوتا علت و آن معلول است
با هر بهانه، ز هوس ،عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی زماه بودنت کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند، چه کسی عاشقت شده است
دیوانه تر از پیشم
مسحورتر از مستی
در شور و شعف شاید
شاکی ترم از هستی
نمی دانم خودم را در این ورطه به زور قالب زده ام یا نه ؟؟!!
اما هرچه هست خوب می دانم
سخت مشوش و لولی وشم
ای وای که شد روزی
بی خود شوم از عقل
از عشق سخن گویم
باید که رها گردم
از بند خراباتی
باید که شوم عاقل...
بی خودتر از آنم که
ازعقل سخن گویم...
از همه بریده ام
کفش هایم به پا نیست
عقل هم در سرم
هیچکس نمی داند کجایم
خود نیز
به روزهای رفته نگاه می کنم
روحم را در آن پرواز می دهم
هر چند که خیلی وقتست برایم نیست
روحم را می گویم
رفته است
بی خود خویشم
تنم را به دنبال خودش
باالاجبار
چقدر خوب می شد
تفاله اش را
همین جا
می انداختم و می رفتم
دیگر به فکر کلمات نیستم
هر چه به ذهنم می آید
به گوش روزنامه می خوانم
به حاشیه اش می نویسم
بارها نوشته ام برای خنده
برای با هم بودن
برای مهربانی
که در وجودم
حس می کردم
اما چه فایده
خنده برلب نمی آید
کسی با من نیست
که دل را به دل
که با مهربانی پیوند دهم
خنده های شما آری!
خنده های من چه ؟
بارها وبارها شده
قلمم را برای دوستانم
برای آنانکه
هم حسی داشتند
با من
گریانده ام
از گریه خودم
قلمم به گریه افتاد
آخریشان
آنقدر گریه کرد
که خشک شد
انداختمش دور
دیگر جوهرنداشت
من نیز
اما دور نه
خودم را نمی توانم
دور بریزم
نباید
اگر جوهرم هم خشک شود
دوباره دواتش می کنم
باید بکنم
جسم مرده
روح که نه
باید زنده بود
پویا بود
گریه را برای قلم آورد
برای جوهرش
برای خشک شدنش
زندگی را برای دوستان برد
جوشش اش را
شادی اش را
خنده اش را
بعدها
خودم را برای نوشتن اینها
به سخره می گیرم
اینها ته مانده های رود نیم خشک قرایح انسانی من است
اینها غبار آب خورده ای است
که لجن شده
به کف این حوض
دیگر فواره های احساسی ام نمی جوشد
اوج نمی گیرد
نمی بارد
رنگین کمانی از نور در دل پرتوها
نمی سازد
دیگر فکر نمی کنم
به کلمات
به جملات
به افراد
خودم را می بینم
هرچه به ذهن مستم می آید
به زبان قلم
می چشانم
جوهرم برای خودم باد
های
چقدر روزنامه
چقدر کناره های خالی
چرا پر نمی شوند ؟؟!
چرا پر نکنم!
می نویسم
برای کفش چقدر خاکی شدن مهم است؟
برای شلوار چه؟
برای صورت چه؟
برای دل چه؟
برای روح چه؟
برای خدا چه؟
برای خدا شدن چه؟
برای دوست بودن چه؟
وبرای انسان بودن!
برای معاشرت و هم زیستی!
برای بغل دستی ام بسیار مهم است
خودش را از خاک کفشم
دور می کند
برای او چه؟
او که در کنارم
روی زمین نشسته!
روی خاک!
زمینی که امید خاک بودن دارد
سنگ فرش!
امروز "همشهری"
چه خوشبخت است!
حرف دل می شنود
گریه قلم می نوشد
از آه سرد من خنک می شود
هر ذره کاه ورقش!
نویسنده نیستم
شوریده ام
مستم
مست شدم
کرد مرا !
اکنون که با دوستانِ هم داستان
هم سفر نیستم
خوشحال نیستم
آرامشم مخلوط نمی شود
مستی ام را با کسی قسمت نمی کنم
همه را خودم می کشم
تک خوری !!!!!
روبرویم سربازی است
با چشم های وق زده
به من می نگرد
انسان است
کنجکاو است
خوشا به حالتان
آنچه را او آرزوی دانستنش را دارد
شما می خوانید
حاضر است مرا بزند
و به زور بداند
که چیست؟
چه نیست؟!
چقدر ظالمم
چرا که تفکر نرفتن به طبیعت
اجازه ورود دارد
اما نه
می روم
ادامه :
اینها
اینجا
این همه آدم ها
برای چه اند؟
این یک نفر
این دو نفر
این چند دو نفر
اینها چند نفر
برای بودن
برای آنکه بگویند هستند
برای نوشتن
برای خواندن
برای با هم سرودن
برای نوای ساز
آواز
گیتار
کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
می گفتم
اینها برای بودن اند
می خواهند لحظه های ساده سرودنشان را
قسمت کنند
می آیند برای گفتن
برای شنفتن
می گویند :
شاید علقه ای بین ماست
می شنوند :
انسان ها به بودن احتیاج دارند
به ابراز وجود
به با هم
هم نوا شدن
برای آنکه زنده بمانند
من مانده ام تنهای تنها
درختان گویا
با من حرف میزنند
می گویند و می خوانند
با نوای گنگ ماشین
اتوبان!
عینکم را برداشته ام
روی نیمکت
کنارم
جای دیگری را می نگرد
دوست ندارد آنچه را من می بینم
او هم ببیند
می خواهد برای خودش
ببیند
باشد
منظره تکیده و خاکی این زمین را
چه زیبا درختان و گیاهان
با هارمونی وصف ناشدنی
پوشانده اند
زمین را لایق انسان کرده اند
خاک را به نظر کیمیا کرده اند
جان و دل می نتوان کند از این باد بهار
یخ کردم
هوا خنک شد
از آه سرد من
شاید
کت پوشیدم
دلگرم شدم

